[[{"content_id":87488,"content_number":0,"portal_id":79,"lang_id":"fa","content_title":"معرفی شهدای امر به معروف و نهی از منکر","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"تاریخ تولد :15\/اردیبهشت\/1322&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نام پدر :قربان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تاریخ شهادت : 29\/اردیبهشت\/1370&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; محل تولد :اردبیل \/اردبیل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; محل شهادت :تهران، خیابان باب همایون&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp; مزار شهید : تهران، بهشت زهرا قطعه 72\r\n\r\nکمال در تاریخ 15\/2\/1322 در خانواده ای مؤمن و متعهد در شهر اردبیل چشم به جهان گشود، تحصیلاتش را تا کلاس دوم ابتدائی ادامه داد و سپس جهت تأمین معاش خانواده به کار در بازار (کارگاه خیاطی) پرداخت. در زمان رژیم پهلوی از خدمت سربازی معاف شد، و با پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت خود را آغاز نمود، کمال در سن 18 سالگی ازدواج کرد و صاحب هشت فرزند شد. با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد مقدس درآمد و در سال 1359 کار مستمر خود را در پایگاه مقاومت بسیج با مسئولیت جانشین فرماندهی پایگاه و مسئول تدارکات شروع کرد، از جمله اقدامات او برگزاری اردوهای تفریحی و نظامی بود، ولی زاده خواجه بلاغ سرانجام در روز یکشنبه مورخه 29\/2\/1370 در سن 48 سالگی در هنگام اجرای سنت امر به معروف و نهی از منکر در خیابان باب همایون بر اثر ضربات چاقو به دیدار پروردگار شتافت. پیکر مطهر او را در قطعه 72 بهشت زهرا به خاک سپردند.\r\n\r\nماجرای شهادت\r\n\r\nکمال صبح روز یکشنبه از پایگاه مقاومت بسیج مالک اشتر(ناحیه شرق تهران) خارج شد، ناگهان در اطراف خیابان باب همایون متوجه گشت، مـأمورین شهرداری با گروهی از اراذل و اوباش در حال زد و خورد هستند، مأموران شهرداری به آنها تذکر دادند، که در محل عبور و مرور مردم سد معبر نکنند، اما آنها با فحاشی نسبت به حضرت امام (ره) و مسئولین نظام مردم را در اطراف خود جمع کردند، ولی زاده با مشاهده این صحنه آنها را از این کار منع کرد، ناگهان یکی از آنها با چاقو صورت او را مجروح ساخت. کمال با زحمت بسیار در حالیکه پیکرش غرق در خون بود، مردانه ایستاد و با تلاش فراوان آنها را به مسجد آن منطقه تحویل داد، زمانیکه بسیجیان او را به بیمارستان منتقل کردند، کمال قدرت نفس کشیدن نداشت، و به علت خونریزی شدید در بیمارستان سینا به شهادت رسید، او جان خویش را به انقلاب هدیه نمود، تا به مسلمانان ایران یادآوری کند، ارزش های دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به اندازه قطرات خون هر ایرانی ارزشمند است.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nشهید قاسم سجادیان\r\n\r\n\r\n\r\nنام : قاسم\r\n\r\nنام خانوادگی: سجادیان\r\n\r\nولادت: 1352\r\n\r\nمحل ولادت: استان فارس \/ شهرستان شیراز \/ سیدان\r\n\r\nشهادت : 18 تیر 78\r\n\r\nمحل شهادت: سیدان شیراز\r\n\r\nمروری بر سیره و زندگی نامه شهید قاسم سجادیان\r\n\r\nدوران کودکی وتحصیل\r\n\r\nشهر سیدان &laquo;در هفتاد کیلومتری شمال شیراز و از توابع شهرستان مرودشت &raquo; که به دیار سادات و مومنین شهره است، زادگاه قاسم بود و قاسم ها، به یمن وجود شیر زنان و دلاور مردانی از این دست، سیدان سد نفوذ ناپذیری بودند در برابر فساد نظام ستم شاهی و پیشتاز منطقه در پیروزی انقلاب اسلامی و حماسه دفاع مقدس به طوری که اولین شهید انقلاب اسلامی شهرستان (شهید عبدالعلی حسن پور) و از جمله نخستین شهدای دفاع مقدس (شهید امراله پور هاشم) را در سطح شهرستان مرودشت را مردم متدین سیدان تقدیم اسلام و میهن اسلامی نمودند.\r\n\r\nدر چنین فضای مذهبی و محیط بالنده ای بود که قاسم سالهای تحصیل خود را می گذرند و روز به روز فضائل انسانی او بارزتر می شد که گوشه ای از آن طی سالهای تحصیل در دبیرستان شهدای سیدان متجلی شد.\r\n\r\nخاطره\r\n\r\nیکی از معلمین می گوید : این جوان بسیار با وقار و محجوب بود و از روحیه جوانمردی برخوردار، در فعالیت های فوق برنامه فعال بود، بیاد دارم که در نمایشنامه ای مربوط به جنگ، نقش شهید را به خوبی اجرا کرد، هنگام خداحافظی با معلمین متواضعانه، عقب عقب می رفت که چنین رفتاری را از کمتر دانش آموزی می دیدیم. روزی در مدرسه و در جمعی که قاسم بین ما بود صحبت از تشویق عده ای از دانش آموزان که مد نظرمان بود شد در این فکر بودیم که به چه طریقی و از کجا جوائزی که ترجیح می دادیم نهج البلاغه باشد تهیه کنیم. فردای آن روز قاسم کارتنی در دست گرفته به طرف ما آمد و گفت فکر جایزه نباشید و رفت، دیدیم آنها را تهیه و کادو کرده است.\r\n\r\nخدمت سربازی و ازدواج\r\n\r\nهرچند قاسم در دوران تحصیل نیز مددکار پدر بود، اما عشق و احساس مسئولیت بی اندازه در برابر والدین ، والدینی که درخت زندگیشان جز او و تنها خواهرش ثمره دیگری نداشت ؛ مشاهده زحمات مادر پای دار قالی و دست های پر از تاول پدر برایش انگیزه ای جهت ادامه تحصیل نمی گذاشت. هر چند درسش خوب بود ، از این روی سال چهارم متوسطه رشته علوم تجربی را تا آخر ادامه نداد و با اصرار در تاریخ 18\/2\/71 به خدمت سربازی رفت و آنجا نیز درخشید. برادران پاسدار از او بسیار راضی بودند زیرا مانند یک بسیجی زمان جنگ که برای رزمندگان خاکریز می زد، او نیز روی لودر سپاه عاشقانه و با مهارت و اراده ای فوق العاده کار می کرد و در عین حال از نماز و فرائضش غافل نبود.\r\n\r\nسال 73 خدمت او تمام شد و پدر؛ جوان رشید و با وقار، نیرومند و پهلوان سیرت و دلاوری بلند همت را در کنار خود می دید که به گفته پدر و دوستان و همکاران با رفتار و گفتارش به آن ها درسهای تازه ای می داد. درسهایی از جوانمردی ، غیرت ، سخاوت ، تعصب به دین و ناموس ، ساده زیستی ، اخلاص و بی ریایی&hellip; که در هر مقوله خاطرات و حکایات فراوان و به یاد ماندنی در اذهان است که جای ذکر آن ها در این مختصر نیست.\r\n\r\nسال 74 با دختر عمه اش که از سادات محل بود ازدواج کرد که ثمره این ازدواج فرزندش حامد است که در زمان شهادت بابا دوساله بود.\r\n\r\nسخن و خاطره ای از همسر شهید\r\n\r\n&hellip; چون اقوام نزدیک بودیم فکر می کردم او را می شناسم اما زمانی که زندگی مشترک مان آغاز شد فهمیدم شناختم نسبت به او بسیار اندک است، جوانی بود بسیار با حلم و گذشت ؛ بردبار و مودب، اغلب کارهایش را خودش انجام می داد؛ خدا می داند که در مدت 4 سال از او بی احترامی ندیدم، به اقتضای شغلش که در معدن سنگ و روی لودر کار می کرد اغلب پیش یا اندکی پس از اذان صبح از خواب بیدار می شد نماز می خواند بسیار راحت و بی تکلف، ستاره ها در آسمان بودند که خانه را ترک می کرد . گاهی می شد که دو یا سه روز او را نمی دیدم زیرا وقتی از سر کار می آمد ما در خواب بودیم و هنگامی که می رفت هم ما خواب بودیم .\r\n\r\nاین همه تلاش و فعالیت در حالی بود که او نیازی به کار کردن نداشت و می توانست در ناز و نعمت زندگی کند و مثل خیلی از همسالانش که حتی موقعیت و تمکن مالی چون او نداشتند؛ در عیش وعشرت به سر برد، اما انگار کار و فعالیت جزء جوهری وجودش بود. چیزی که شگفتی من را بر می انگیخت تواضع و فروتنی بی اندازه او نسبت به والدینش بود . صبح از لحظه بیداری تا زمان ترک منزل گاهی 10 بار و بیشتر به پدر و مادر سلام می کرد، از این اتاق به اتاق دیگر می رفت سلام می کرد، از حیاط وارد خانه می شد، باز سلام می کرد. صبح نمی گذاشت پدرش دنبال جوراب و کفش و پیراهن بگردد، اگر می یافت جلوش می گذاشت و اگر نمی یافت لباس و پیراهن خود را به پدرش می داد واقعا تا آن روز کسی را چون او ندیده بودم.\r\n\r\nآخرین شب زندگی شهید از زبان مادرش\r\n\r\nساعت از 12 شب گذشته بود که همراه پدرش از سر کار آمد(شب جمعه 17\/4\/78) شام خورد و برای استراحت به پشت بام منزل رفت. دقایقی بعد پیش من و پدرش امد و گفت دلم می خواهد امشب همگی یکجا بخوابیم ؛ چون دیده بود هوای بیرون خنک است فکر ما بود ،من بهانه آوردم که درب خانه ها باز است احتیاط دارد این موقع شب کلید ها هم زیاد است نمی دانیم کدام کلید به کدام در می خورد؛ شهید بلند شد همه کلیدها را آورد چسب کاغذی هم آورد روی تک تک کلیدها نوشت وچسباند که این کلید مال پذیرایی است این مال فلان اتاق است و&hellip;.. گفت خوب این هم از کلیدها برای همیشه راحت شدید ،من گفتم پا ندارم از این همه پله بالا بروم مرا بغل کرد و از پله ها بالا برد؛ خلاصه ما را راضی کرد و آن شب بنا به خواست شهید همه در کنار هم بودیم.\r\n\r\nجریان شهادت شهید جبهه امر بمعروف و نهی از منکر قاسم سجادیان از زبان شاهد عینی\r\n\r\nخوانم سالاری معروف به محمدی از بانوان مؤمنه ساکن حومه شیراز است که مربی قرآن و ذاکر اهل بیت است. او در این باره می گوید:\r\n\r\nما برای استفاده از طبیعت حومه سیدان به آنجا رفته بودیم و ناهار که خوردیم راه افتادیم تابه شیراز برگردیم ، در کوچه&nbsp; باغ های مسیر، یک پیکان قهوه ای چند بار از ما سبقت گرفته و ما را خاک دادند و نهایتا در آن گرمای هوا و خلوتی مسیر کمی جلوتر راه را بر ما بستند یکی از آنها با چاقو زیر گلوی شوهرم گذاشت و نفر دوم از شیشه عقب تا کمر وارد ماشین شد و ما&nbsp; را اذیت می کرد ، هر چه ما التماس می کردیم، تمسخر می کردند ، در حال استغاثه بودیم و در اوج ناامیدی یک مرتبه متوسل به آقا ابوالفضل(ع) شدم که بی درنگ جوان رشیدی که محاسن زیبایی داشت ، با خودرو از راه رسید و پیاده شد ، ابتدا آنها را به اسم صدا زد و گفت با اینها چه کار دارید؟ این ها میهمان ما هستند؟ گناه دارند&hellip; و آن دو گفتند: قاسم راهت را بگیر و برو ، در کار ما دخالت نکن ، شهید با کلمات متین چند دقیقه با آنها صحبت می کرد اما نهی لسانی بی تاثیر بود آنها با شهید درگیر شدند اما قاسم عزیز، بسیار رشید بود هر دوی آ ن ها را گوش مالی داد و درمقابل تهدید آنها خم به ابرو نمی آورد.\r\n\r\nقاسم ما را سوار ماشین کرد و گفت تا من هستم بروید، ناگهان یکی از آن دو خبیث از داخل ماشین دشنه بزرگی آورد و در یک آن، در سینه شهید فرو کرد و هر دو پا به فرار گذاشتند.&nbsp;فریاد یا حسین یا حسین ما بلند شد ، شهید دست بر شکم، ما رادلداری می داد تا این که&nbsp; وسیله ای از راه رسید و آن عزیز را به درمانگاه محل برد ما خودمان را به آنجا رساندیم شهید روی تخت خوابیده بود ، در حالی که ما گریه و زاری می کردیم به من گفت :\r\n\r\nخواهر ناراحت نباش من که چیزیم نیست ، به خدا اگر در این راه کشته هم شوم، وجدانم راحت است و سرانجام پس از انتقال آن دلاور مرد،&nbsp;به بیمارستان شهید مطهری مرودشت روح پاکش در ساعت شش عصر جمعه هجدهم تیر ماه سال هفتاد و هشت در جوار حق مأوا گرفت&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nشهید قدرت الله محمدی\r\n\r\n\r\n\r\nتاریخ شهادت : 12\/مهر\/1375\r\n\r\nمحل تولد : \/اسدآباد\r\n\r\nمحل شهادت :میدان ابوذر\r\n\r\nقدرت الله در روستای &laquo;اسد آباد&raquo; از توابع استان همدان پا به عرصه گیتی نهاد و در سایه پرورش اسلامی خانواده رشد نمود. او کارش را از کارگاه مصالح فروشی آغاز کرد، و در منطقه 17 تهران ساکن شد، تا اینکه در سال 1375 در حالیکه همسایه خود را به اجرای احکام اسلامی دعوت می نمود و او را از ادامه رابطه نامشروع با زنان فاسده نهی می کرد، به شهادت رسید. محمدی به علت خونریزی مغزی در تاریخ 12\/5\/1375 در بیمارستان امام خمینی (ره) پس از 24 ساعت بی هوشی به شهادت رسید. از او 5 فرزند به یادگار ماند.\r\n\r\nماجرای شهادت\r\n\r\nخانواده محمدی از سال 1357 در میدان ابوذر تهران ساکن بودند، سال 1375 قدرت الله متوجه شد که همسایه اش با عده ای روابط نامشروع دارد. همسایه ها چند مرتبه به او تذکر دادند، اما او بدون توجه به نصایح آنان به کار خویش ادامه داد. تا اینکه در مردادماه همان سال خانم محمدی خانمی را در حال ورود به منزل عبدالله دید، سعی کرد، با اعتراض از ورود زن به خانه جلوگیری کند، عبدالله با خشم خود را به محل کار قدرت الله رساند، و به او گفت:&laquo;به تو و دیگران هیج ارتباطی ندارد که من چه کار می کنم&raquo;. محمدی او را از این کار بازداشت، در همین لحظه حسین دوست عبدالله سیلی محکمی به صورت او زد و بار دیگر با مشت دیگری قدرت الله را نقش زمین ساخت. مردم سریع محمدی را به بیمارستان &laquo;ضیائیان&raquo; رساندند، و سپس به بیمارستان امام خمینی انتقال دادند، اما او 24 ساعت بعد به علت ضربه مغزی به شهادت رسید، شهادت قدرت الله نمادی از اجرای سنت حسینی (ع) بود\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nشهید امر به معروف غلامرضا زوبونی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\nشهید &laquo;غلامرضا زوبونی&raquo; دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال و عضو شورای بسیج این دانشگاه (در مسئولیت معاونت طرح و برنامه و مالی)شب جمعه، 23فروردین ماه سال 86،\r\nدر خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس)هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت. غلامرضا زوبونی، 26ساله که از بسیجیان فعال شهرک قدس (پایگاه شهید حافظی) نیز بود هنگام انتقال به بیمارستان مدرس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید.\r\nپیکر پاک این بسیجی مخلص روز یکشنبه 26فروردین ماه در میان جمع کثیر تشییع کنندگان تا بهشت زهرای تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهید &laquo;عبدی&raquo; به خاک سپرده شد.\r\nشعری که در رخت شهادت زوبونی پیدا شده است\r\n(باید گذشت از دنیا به آسانی باید مهیا شد از بهر قربانی\r\nسوی حسین رفتن با چهره خونین بهبه چه زیبا بود این سان معراج انسانی )\r\nمزار شهید زوبونی گلزار شهدا قطعه 50 ردیف 25 همسایه شهید محمد عبدی\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nعاقبت سکوتی که جنسش نفاق است...\r\n\r\nدر کتاب آذرخش کربلا به قلم آیت الله مصباح یزدی آمده است:\r\n\r\nامام محمد باقر (ع) می فرمایند: &laquo; خداوند به حضرت شعیب (ع) وحی کرد که من صد هزار نفر از قوم تو را هلاک\r\n\r\n&nbsp;می کنم چهل هزار نفر از آنان اهل معصیت و گناه و شصت هزار نفر از خوبان هستند.\r\n\r\nحضرت شعیب تعجب کرد و گفت کسانی که اهل گناه هستند بسیار خوب حق آنهاست که عذاب شوند اما\r\n\r\n&nbsp;خوبان چرا؟ خداوند در پاسخ به پیامبرش گفت :&nbsp;\r\n\r\nخوبان را عقاب می کنم به خاطر این که با اهل معصیت مداهنه کردند.\r\n\r\nمی دانید مداهنه یعنی چه؟ یعنی ماست مالی کردن ، شیره مالی کردن ،سازش کردن ، شتر دیدی ندیدی!\r\n\r\n&nbsp;خداوند میگوید گناه این شصت هزار نفر این است که در موردی که من غضب بر مردم داشتم اینها غضب نکردند.\r\n\r\nحالا بنظر شما واجبی با این اهمیت چرا باید در جامعه ای با فرهنگ والای شیعی تا این حد کمرنگ یا بهتربگویم\r\n\r\n&nbsp;بی رنگ شود؟؟\r\n\r\nآیا بی تفاوت رد شدن از کنار خطاهای دیگران و تنها نماز و شاید قرآن خواندن از ما یک مسلمان مومن منتظر می\r\n\r\n&nbsp;سازد؟\r\n\r\nای کاش بدانیم و فراموش نکنیم این بی تفاوتی ها و سازش با حرام به چه قیمتی برایمان تمام می شود!\r\n\r\nگاهی همین سکوت های ما منجر می شود به تایید گناهان دیگران...\r\n\r\nو ای کاش از یادمان نرود مردانی را که بی تفاوتی شان نسبت به جانشان بود نه دیگران...\r\n\r\nو ای کاش از یادمان نرود بی تفاوت نبودن همان جوانی که به تمام آرزوهایی که یه جوان می تواند در آن سن&nbsp;\r\n\r\nداشته باشد پشت کرد و از تمام تعلقات دنیوی دل کند و به وصال حق رسید...\r\n\r\nو ای کاش ازشهید زوبونی ها یاد بگیریم همین سکوت نکردن را... و همین بی تفاوت نبودن را...&nbsp;","content_html":"<p dir=\"rtl\" style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><img alt=\"\" src=\"\/file\/79\/attach2017092821961404249969.jpg\" style=\"height:271px;width:250px;\" \/><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>تاریخ تولد :15\/اردیبهشت\/1322               نام پدر :قربان           تاریخ شهادت : 29\/اردیبهشت\/1370                     محل تولد :اردبیل \/اردبیل     محل شهادت :تهران، خیابان باب همایون          <\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>    مزار شهید : تهران، بهشت زهرا قطعه 72<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>کمال در تاریخ 15\/2\/1322 در خانواده ای مؤمن و متعهد در شهر اردبیل چشم به جهان گشود، تحصیلاتش را تا کلاس دوم ابتدائی ادامه داد و سپس جهت تأمین معاش خانواده به کار در بازار (کارگاه خیاطی) پرداخت. در زمان رژیم پهلوی از خدمت سربازی معاف شد، و با پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت خود را آغاز نمود، کمال در سن 18 سالگی ازدواج کرد و صاحب هشت فرزند شد. با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد مقدس درآمد و در سال 1359 کار مستمر خود را در پایگاه مقاومت بسیج با مسئولیت جانشین فرماندهی پایگاه و مسئول تدارکات شروع کرد، از جمله اقدامات او برگزاری اردوهای تفریحی و نظامی بود، ولی زاده خواجه بلاغ سرانجام در روز یکشنبه مورخه 29\/2\/1370 در سن 48 سالگی در هنگام اجرای سنت امر به معروف و نهی از منکر در خیابان باب همایون بر اثر ضربات چاقو به دیدار پروردگار شتافت. پیکر مطهر او را در قطعه 72 بهشت زهرا به خاک سپردند<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ماجرای شهادت<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>کمال صبح روز یکشنبه از پایگاه مقاومت بسیج مالک اشتر(ناحیه شرق تهران) خارج شد، ناگهان در اطراف خیابان باب همایون متوجه گشت، مـأمورین شهرداری با گروهی از اراذل و اوباش در حال زد و خورد هستند، مأموران شهرداری به آنها تذکر دادند، که در محل عبور و مرور مردم سد معبر نکنند، اما آنها با فحاشی نسبت به حضرت امام (ره) و مسئولین نظام مردم را در اطراف خود جمع کردند، ولی زاده با مشاهده این صحنه آنها را از این کار منع کرد، ناگهان یکی از آنها با چاقو صورت او را مجروح ساخت. کمال با زحمت بسیار در حالیکه پیکرش غرق در خون بود، مردانه ایستاد و با تلاش فراوان آنها را به مسجد آن منطقه تحویل داد، زمانیکه بسیجیان او را به بیمارستان منتقل کردند، کمال قدرت نفس کشیدن نداشت، و به علت خونریزی شدید در بیمارستان سینا به شهادت رسید، او جان خویش را به انقلاب هدیه نمود، تا به مسلمانان ایران یادآوری کند، ارزش های دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به اندازه قطرات خون هر ایرانی ارزشمند است<span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<h1 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">شهید قاسم سجادیان<\/span><\/h1>\n\n<p dir=\"rtl\" style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><img alt=\"\" src=\"\/file\/79\/attach2017093646903626249975.jpg\" style=\"height:288px;width:352px;\" \/><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>نام : قاسم<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>نام خانوادگی: سجادیان<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ولادت: 1352<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>محل ولادت: استان فارس \/ شهرستان شیراز \/ سیدان<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهادت : 18 تیر 78<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>محل شهادت: سیدان شیراز<\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">مروری بر سیره و زندگی نامه شهید قاسم سجادیان<\/span><\/h4>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">دوران کودکی وتحصیل<\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهر سیدان «در هفتاد کیلومتری شمال شیراز و از توابع شهرستان مرودشت » که به دیار سادات و مومنین شهره است، زادگاه قاسم بود و قاسم ها، به یمن وجود شیر زنان و دلاور مردانی از این دست، سیدان سد نفوذ ناپذیری بودند در برابر فساد نظام ستم شاهی و پیشتاز منطقه در پیروزی انقلاب اسلامی و حماسه دفاع مقدس به طوری که اولین شهید انقلاب اسلامی شهرستان (شهید عبدالعلی حسن پور) و از جمله نخستین شهدای دفاع مقدس <\/strong><strong><span dir=\"ltr\">(<\/span><\/strong><strong>شهید امراله پور هاشم) را در سطح شهرستان مرودشت را مردم متدین سیدان تقدیم اسلام و میهن اسلامی نمودند<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>در چنین فضای مذهبی و محیط بالنده ای بود که قاسم سالهای تحصیل خود را می گذرند و روز به روز فضائل انسانی او بارزتر می شد که گوشه ای از آن طی سالهای تحصیل در دبیرستان شهدای سیدان متجلی شد<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">خاطره<\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>یکی از معلمین می گوید : این جوان بسیار با وقار و محجوب بود و از روحیه جوانمردی برخوردار، در فعالیت های فوق برنامه فعال بود، بیاد دارم که در نمایشنامه ای مربوط به جنگ، نقش شهید را به خوبی اجرا کرد، هنگام خداحافظی با معلمین متواضعانه، عقب عقب می رفت که چنین رفتاری را از کمتر دانش آموزی می دیدیم. روزی در مدرسه و در جمعی که قاسم بین ما بود صحبت از تشویق عده ای از دانش آموزان که مد نظرمان بود شد در این فکر بودیم که به چه طریقی و از کجا جوائزی که ترجیح می دادیم نهج البلاغه باشد تهیه کنیم. فردای آن روز قاسم کارتنی در دست گرفته به طرف ما آمد و گفت فکر جایزه نباشید و رفت، دیدیم آنها را تهیه و کادو کرده است<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">خدمت سربازی و ازدواج<\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>هرچند قاسم در دوران تحصیل نیز مددکار پدر بود، اما عشق و احساس مسئولیت بی اندازه در برابر والدین ، والدینی که درخت زندگیشان جز او و تنها خواهرش ثمره دیگری نداشت ؛ مشاهده زحمات مادر پای دار قالی و دست های پر از تاول پدر برایش انگیزه ای جهت ادامه تحصیل نمی گذاشت. هر چند درسش خوب بود ، از این روی سال چهارم متوسطه رشته علوم تجربی را تا آخر ادامه نداد و با اصرار در تاریخ 18\/2\/71 به خدمت سربازی رفت و آنجا نیز درخشید. برادران پاسدار از او بسیار راضی بودند زیرا مانند یک بسیجی زمان جنگ که برای رزمندگان خاکریز می زد، او نیز روی لودر سپاه عاشقانه و با مهارت و اراده ای فوق العاده کار می کرد و در عین حال از نماز و فرائضش غافل نبود<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>سال 73 خدمت او تمام شد و پدر؛ جوان رشید و با وقار، نیرومند و پهلوان سیرت و دلاوری بلند همت را در کنار خود می دید که به گفته پدر و دوستان و همکاران با رفتار و گفتارش به آن ها درسهای تازه ای می داد. درسهایی از جوانمردی ، غیرت ، سخاوت ، تعصب به دین و ناموس ، ساده زیستی ، اخلاص و بی ریایی…<\/strong><strong> که در هر مقوله خاطرات و حکایات فراوان و به یاد ماندنی در اذهان است که جای ذکر آن ها در این مختصر نیست<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>سال 74 با دختر عمه اش که از سادات محل بود ازدواج کرد که ثمره این ازدواج فرزندش حامد است که در زمان شهادت بابا دوساله بود<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">سخن و خاطره ای از همسر شهید<\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong><span dir=\"ltr\">… <\/span><\/strong><strong>چون اقوام نزدیک بودیم فکر می کردم او را می شناسم اما زمانی که زندگی مشترک مان آغاز شد فهمیدم شناختم نسبت به او بسیار اندک است، جوانی بود بسیار با حلم و گذشت ؛ بردبار و مودب، اغلب کارهایش را خودش انجام می داد؛ خدا می داند که در مدت 4 سال از او بی احترامی ندیدم، به اقتضای شغلش که در معدن سنگ و روی لودر کار می کرد اغلب پیش یا اندکی پس از اذان صبح از خواب بیدار می شد نماز می خواند بسیار راحت و بی تکلف، ستاره ها در آسمان بودند که خانه را ترک می کرد . گاهی می شد که دو یا سه روز او را نمی دیدم زیرا وقتی از سر کار می آمد ما در خواب بودیم و هنگامی که می رفت هم ما خواب بودیم<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> .<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>این همه تلاش و فعالیت در حالی بود که او نیازی به کار کردن نداشت و می توانست در ناز و نعمت زندگی کند و مثل خیلی از همسالانش که حتی موقعیت و تمکن مالی چون او نداشتند؛ در عیش وعشرت به سر برد، اما انگار کار و فعالیت جزء جوهری وجودش بود. چیزی که شگفتی من را بر می انگیخت تواضع و فروتنی بی اندازه او نسبت به والدینش بود . صبح از لحظه بیداری تا زمان ترک منزل گاهی 10 بار و بیشتر به پدر و مادر سلام می کرد، از این اتاق به اتاق دیگر می رفت سلام می کرد، از حیاط وارد خانه می شد، باز سلام می کرد. صبح نمی گذاشت پدرش دنبال جوراب و کفش و پیراهن بگردد، اگر می یافت جلوش می گذاشت و اگر نمی یافت لباس و پیراهن خود را به پدرش می داد واقعا تا آن روز کسی را چون او ندیده بودم<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\">آخرین شب زندگی شهید از زبان مادرش<\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ساعت از 12 شب گذشته بود که همراه پدرش از سر کار آمد(شب جمعه 17\/4\/78) شام خورد و برای استراحت به پشت بام منزل رفت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">. <\/span><\/strong><strong>دقایقی بعد پیش من و پدرش امد و گفت دلم می خواهد امشب همگی یکجا بخوابیم ؛ چون دیده بود هوای بیرون خنک است فکر ما بود ،من بهانه آوردم که درب خانه ها باز است احتیاط دارد این موقع شب کلید ها هم زیاد است نمی دانیم کدام کلید به کدام در می خورد؛ شهید بلند شد همه کلیدها را آورد چسب کاغذی هم آورد روی تک تک کلیدها نوشت وچسباند که این کلید مال پذیرایی است این مال فلان اتاق است و…<\/strong><strong>.. گفت خوب این هم از کلیدها برای همیشه راحت شدید ،من گفتم پا ندارم از این همه پله بالا بروم مرا بغل کرد و از پله ها بالا برد؛ خلاصه ما را راضی کرد و آن شب بنا به خواست شهید همه در کنار هم بودیم<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<h4 dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><em>جریان شهادت شهید جبهه امر بمعروف و نهی از منکر قاسم سجادیان از زبان شاهد عینی<\/em><\/span><\/h4>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خوانم سالاری معروف به محمدی از بانوان مؤمنه ساکن حومه شیراز است که مربی قرآن و ذاکر اهل بیت است. او در این باره می گوید<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">:<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ما برای استفاده از طبیعت حومه سیدان به آنجا رفته بودیم و ناهار که خوردیم راه افتادیم تابه شیراز برگردیم ، در کوچه <\/strong><strong> باغ های مسیر، یک پیکان قهوه ای چند بار از ما سبقت گرفته و ما را خاک دادند و نهایتا در آن گرمای هوا و خلوتی مسیر کمی جلوتر راه را بر ما بستند یکی از آنها با چاقو زیر گلوی شوهرم گذاشت و نفر دوم از شیشه عقب تا کمر وارد ماشین شد و ما <\/strong><strong> را اذیت می کرد ، هر چه ما التماس می کردیم، تمسخر می کردند ، در حال استغاثه بودیم و در اوج ناامیدی یک مرتبه متوسل به آقا ابوالفضل(ع) شدم که بی درنگ جوان رشیدی که محاسن زیبایی داشت ، با خودرو از راه رسید و پیاده شد ، ابتدا آنها را به اسم صدا زد و گفت با اینها چه کار دارید؟ این ها میهمان ما هستند؟ گناه دارند…<\/strong><strong> و آن دو گفتند: قاسم راهت را بگیر و برو ، در کار ما دخالت نکن ، شهید با کلمات متین چند دقیقه با آنها صحبت می کرد اما نهی لسانی بی تاثیر بود آنها با شهید درگیر شدند اما قاسم عزیز، بسیار رشید بود هر دوی آ ن ها را گوش مالی داد و درمقابل تهدید آنها خم به ابرو نمی آورد<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>قاسم ما را سوار ماشین کرد و گفت تا من هستم بروید، ناگهان یکی از آن دو خبیث از داخل ماشین دشنه بزرگی آورد و در یک آن، در سینه شهید فرو کرد و هر دو پا به فرار گذاشتند. <\/strong><strong>فریاد یا حسین یا حسین ما بلند شد ، شهید دست بر شکم، ما رادلداری می داد تا این که <\/strong><strong> وسیله ای از راه رسید و آن عزیز را به درمانگاه محل برد ما خودمان را به آنجا رساندیم شهید روی تخت خوابیده بود ، در حالی که ما گریه و زاری می کردیم به من گفت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\"> :<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خواهر ناراحت نباش من که چیزیم نیست ، به خدا اگر در این راه کشته هم شوم، وجدانم راحت است و سرانجام پس از انتقال آن دلاور مرد، <\/strong><strong>به بیمارستان شهید مطهری مرودشت روح پاکش در ساعت شش عصر جمعه هجدهم تیر ماه سال هفتاد و هشت در جوار حق مأوا گرفت<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">…<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong><span dir=\"rtl\">شهید قدرت الله محمدی<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><img alt=\"\" src=\"\/file\/79\/attach2017093400141510249977.jpg\" style=\"height:363px;width:200px;\" \/><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>تاریخ شهادت : 12\/مهر\/1375<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>محل تولد : \/اسدآباد<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>محل شهادت :میدان ابوذر<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>قدرت الله در روستای «اسد آباد» از توابع استان همدان پا به عرصه گیتی نهاد و در سایه پرورش اسلامی خانواده رشد نمود. او کارش را از کارگاه مصالح فروشی آغاز کرد، و در منطقه 17 تهران ساکن شد، تا اینکه در سال 1375 در حالیکه همسایه خود را به اجرای احکام اسلامی دعوت می نمود و او را از ادامه رابطه نامشروع با زنان فاسده نهی می کرد، به شهادت رسید. محمدی به علت خونریزی مغزی در تاریخ 12\/5\/1375 در بیمارستان امام خمینی (ره) پس از 24 ساعت بی هوشی به شهادت رسید. از او 5 فرزند به یادگار ماند<\/strong><strong><span dir=\"ltr\">.<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ماجرای شهادت<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خانواده محمدی از سال 1357 در میدان ابوذر تهران ساکن بودند، سال 1375 قدرت الله متوجه شد که همسایه اش با عده ای روابط نامشروع دارد. همسایه ها چند مرتبه به او تذکر دادند، اما او بدون توجه به نصایح آنان به کار خویش ادامه داد. تا اینکه در مردادماه همان سال خانم محمدی خانمی را در حال ورود به منزل عبدالله دید، سعی کرد، با اعتراض از ورود زن به خانه جلوگیری کند، عبدالله با خشم خود را به محل کار قدرت الله رساند، و به او گفت:«به تو و دیگران هیج ارتباطی ندارد که من چه کار می کنم». محمدی او را از این کار بازداشت، در همین لحظه حسین دوست عبدالله سیلی محکمی به صورت او زد و بار دیگر با مشت دیگری قدرت الله را نقش زمین ساخت. مردم سریع محمدی را به بیمارستان «ضیائیان» رساندند، و سپس به بیمارستان امام خمینی انتقال دادند، اما او 24 ساعت بعد به علت ضربه مغزی به شهادت رسید، شهادت قدرت الله نمادی از اجرای سنت حسینی (ع) بود<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\" style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهید امر به معروف غلامرضا زوبونی<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\" style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-size:18px;\"><img alt=\"\" src=\"\/file\/79\/attach2017092404806378249976.jpg\" style=\"height:182px;width:150px;\" \/><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>شهید «غلامرضا زوبونی» دانشجوی سال آخر رشته حسابداری در دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال و عضو شورای بسیج این دانشگاه (در مسئولیت معاونت طرح و برنامه و مالی)شب جمعه، 23فروردین ماه سال 86،<br \/>\nدر خیابان دریا، واقع در چهارراه سعادت آباد (جنب مسجد قدس)هنگام تعقیب سارقین مسلح، توسط یکی از آنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت. غلامرضا زوبونی، 26ساله که از بسیجیان فعال شهرک قدس (پایگاه شهید حافظی) نیز بود هنگام انتقال به بیمارستان مدرس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به شهادت رسید.<br \/>\nپیکر پاک این بسیجی مخلص روز یکشنبه 26فروردین ماه در میان جمع کثیر تشییع کنندگان تا بهشت زهرای تهران بدرقه شد و در جوار مزار پاک شهید «عبدی» به خاک سپرده شد.<br \/>\nشعری که در رخت شهادت زوبونی پیدا شده است<\/strong><br \/><strong>(باید گذشت از دنیا به آسانی باید مهیا شد از بهر قربانی<br \/>\nسوی حسین رفتن با چهره خونین بهبه چه زیبا بود این سان معراج انسانی )<\/strong><br \/><strong>مزار شهید زوبونی گلزار شهدا قطعه 50 ردیف 25 همسایه شهید محمد عبدی<\/strong><\/span><br \/>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong><a href=\"http:\/\/www.zoboni.blogfa.com\/post-158.aspx\" rel=\"nofollow\">عاقبت سکوتی که جنسش نفاق است...<\/a><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>در کتاب آذرخش کربلا به قلم آیت الله مصباح یزدی آمده است:<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>امام محمد باقر (ع) می فرمایند: « خداوند به حضرت شعیب (ع) وحی کرد که من صد هزار نفر از قوم تو را هلاک<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong> می کنم چهل هزار نفر از آنان اهل معصیت و گناه و شصت هزار نفر از خوبان هستند.<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>حضرت شعیب تعجب کرد و گفت کسانی که اهل گناه هستند بسیار خوب حق آنهاست که عذاب شوند اما<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong> خوبان چرا؟ خداوند در پاسخ به پیامبرش گفت : <\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>خوبان را عقاب می کنم به خاطر این که با اهل معصیت مداهنه کردند.<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>می دانید مداهنه یعنی چه؟ یعنی ماست مالی کردن ، شیره مالی کردن ،سازش کردن ، شتر دیدی ندیدی!<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong> خداوند میگوید گناه این شصت هزار نفر این است که در موردی که من غضب بر مردم داشتم اینها غضب نکردند.<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:18px;\"><strong><span dir=\"rtl\">حالا بنظر شما واجبی با این اهمیت چرا باید در جامعه ای با فرهنگ والای شیعی تا این حد کمرنگ یا بهتربگویم<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:18px;\"><strong> <span dir=\"rtl\">بی رنگ شود؟؟<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:18px;\"><strong><span dir=\"rtl\">آیا بی تفاوت رد شدن از کنار خطاهای دیگران و تنها نماز و شاید قرآن خواندن از ما یک مسلمان مومن منتظر می<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p><span style=\"font-size:18px;\"><strong> <span dir=\"rtl\">سازد؟<\/span><\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>ای کاش بدانیم و فراموش نکنیم این بی تفاوتی ها و سازش با حرام به چه قیمتی برایمان تمام می شود!<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>گاهی همین سکوت های ما منجر می شود به تایید گناهان دیگران...<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>و ای کاش از یادمان نرود مردانی را که بی تفاوتی شان نسبت به جانشان بود نه دیگران...<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>و ای کاش از یادمان نرود بی تفاوت نبودن همان جوانی که به تمام آرزوهایی که یه جوان می تواند در آن سن <\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>داشته باشد پشت کرد و از تمام تعلقات دنیوی دل کند و به وصال حق رسید...<\/strong><\/span><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><span style=\"font-size:18px;\"><strong>و ای کاش ازشهید زوبونی ها یاد بگیریم همین سکوت نکردن را... و همین بی تفاوت نبودن را... <\/strong><\/span><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2017-09-24 09:01:51","content_date_event":"2017-09-24 09:01:51","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2017-09-24 09:17:48","content_date_register":"2017-09-24 09:04:05","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":74378,"eid":74378,"attach_title":"1","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_150_48.webp","300":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_300_95.webp","400":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_400_127.webp","600":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_600_190.webp","900":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_706_224.webp","1200":".\/cache\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086_706_224.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":4166270086,"files":{"original":{"url":".\/file\/79\/attach\/201709\/249964_4166270086.jpg","width":706,"height":224,"size":0}}}]}]]